محمد خزائلى

233

شرح بوستان ( فارسى )

نه خود را بر آتش به خود ميزنم ، * كه زنجير شوق است در گردنم مرا ( 1 ) همچنان دور بودم كه سوخت ، * نه اين دم كه آتش به من در فروخت نه آن مىكند يار در شاهدى ، * كه با او توان گفتن از زاهدى كه عيبم كند بر تولاى دوست ؟ * كه من راضيم كشته در پاى دوست مرا بر تلف حرص دانى چراست ؟ * چو او هست ، اگر من نباشم رواست بسوزم كه يار پسنديده اوست ، * كه در وى سرايت كند سوز دوست مرا چند گويى : كه در خورد خويش * حريفى بدست آر همدرد خويش بدان ماند اندرز شوريده حال ، * كه گويى به كژدم گزيده : منال كسى را نصيحت مگو ، اى شگفت ! * كه دانى كه در وى نخواهد گرفت ز كف رفته بيچاره‌يى را لگام ، * نگويند : آهسته ران ، اى غلام چه نغز آمد اين نكته در سندباد ( 2 ) ، * كه عشق آتش است و بر آن ، تند باد به باد ، آتش تيز برتر شود * پلنگ از زدن كينه‌ورتر شود چو نيكت ( 3 ) بديدم بدى ميكنى * كه رويت فرا چون خودى ميكنى . . . . . . . . . .